تبلیغات
خدایا مگذار دستانم به خون خودم آلوده شود
خدایا مگذار دستانم به خون خودم آلوده شود



سیاه و سفید

خورشید كه از مغرب طلوع كرد

سایه ها  جای حقیقت نقش بازی كردند

 و درست همان زمان بود

كه ناكسان تمام كس و كارم شدند

خورشید به میانه آسمان رسیده بود

كه دلم برای سایه های لرزان لرزید

و سایه ها افسونم كردند تا حلال ترینها‏ حرامم گردد

اكنون كه خورشید به مشرق رسیده

تنم از زمین خوردن بسیار دردگرفته

كه بسیار بر سایه ها تكیه كردم

و بسیار بر زمین خوردم

نگاه كن

بدنم كبود شده

باز هم بازی سایه ها

سیاه و سپید بر پیكرم

 

چشمانم می سوزد

به گمانم باز هم خورشید از مغرب طلوع كرده ...


شنبه هجدهم مهرماه سال 1388 توسط هیچكس | نظرات ()





اینجا یه قبرستون معمولی نیست
دوباره می پرسم :
طناب دار
عروسک
من و تیر چراغ برق دردمان یکی است
برای تو مانده ام و دیگر هیچ
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
چه كسی میگوید كه گرانی است اینجا ؟
گناه من این بود که فقط دوستت داشتم
و همین درد
بیاد مترسكی كه دست مردابی را رها كرد كه امیدش او بودو بس
اعتراف در مقابل یه وجب شفقت
یلدای غم انگیز من
آسوده بخواب
دروغی ساده ولی زیبا

فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388

هیچكس

غوغای درون

پرنده آبی
خورشید سرخ
برباد رفته

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد